|
northmanager.blogfa.com
| ||
|
سلام به همه ی بچه های ایران و بچه های دانشگاه شمال و بخصوص بر و بچه های مدیریت.به هرکسی که میاد خوش آمد میگم....دوستون دارم....اگه مایل به همکاری هستین به این آدرس اعلام کنین...یا علی
maedekhosravi.management@gmail.com خوشحال میشم اگه تنهام نذارید.
[ چهارشنبه 24 آذر1389 ] [ 7:8 بعد از ظهر ] [ مائده جووون ]
پ نه پ شش ضلعی نامنتظمه ( میزنم زمین هوا میره ) پ نه پ می خواستی زمین و حفر کنه برسه مرکز زمین ( نمی دونی تا کجا میره ) ... ... ... ... ... پ نه پ می دونم نمیگم که ریا نشه ( من این توپو نداشتم ) پ نه پ داشتی ، رو نمی کردی ( مشقامو خوب نوشتم ) پ نه پ همش برو دنبال یللّی تللّی ( بابام بهم عیدی داد ) پ نه پ می خواستی روز مادر بهت کادو بده ( یه توپ قلقلی داد ) پ نه پ می خواستی یه دونه بی ام 730 بهت بده
[ سه شنبه 8 آذر1390 ] [ 10:1 بعد از ظهر ] [ مائده جووون ]
نظرات مردم در برابر سوال بالا : فهمــيده ام که باز کردن پاکت شير از طرفي که نوشته " از اين قسمت باز کنيد" سخت تر از طرف ديگر است 54 ساله
فهمــيده ام که هيچ وقت نبايد وقتي دستت تو جيبته روي يخ راه بري
. 12 ساله فهمــيده ام که نبايد بگذاري حتي يک روز هم بگذرد بدون آنکه به همسرت بگويي " دوستت دارم" . 61 سال فهمــيده ام که وقتي گرسنه ام نبايد به سوپر مارکت بروم . 38 ساله فهمــيده ام که مي شود دو نفر دقيقا به يک چيز نگاه کنند ولي دو چيز کاملا متفاوت ببينند. 20 ساله فهمــيده ام که وقتي مامانم ميگه " حالا باشه تا بعد " اين يعني " نه" 7 ساله فهمــيده ام که من نمي تونم سراغ گردگيري ميزي که آلبوم عکس ها روي آن است بروم و مشغول تماشاي عکس ها نشوم. 42 ساله فهمــيده ام که بيش تر چيزهاي که باعث نگراني من مي شوند هرگز اتفاق نمي افتند . 64 ساله فهمــيده ام که وقتي مامان و بابا سر هم ديگه داد مي زنند ، من مي ترسم . 5 ساله فهمــيده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابي به سوي داشتن يک "زندگي خوب"حرکت مي کنند که از کنار آن رد مي شوند . 72 ساله فهمــيده ام که وقتي من خيلي عجله داشته باشم ، نفر جلوي من اصلا عجله ندارد . 29 ساله فهمــيده ام که اگر عاشق انجام کاري باشم،آن را به نحو احسن انجام مي دهم . 48 ساله فهمــيده ام که بيش ترين زماني که به مرخصي احتياج دارم زماني است که از تعطيلات برگشته ام . 38 ساله فهمــيده ام که مديريت يعني: ايجاد يک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله فهمــيده ام که اگر دنبال چيزي بروي بدست نمي آوري بايد آزادش بگذاري تا به سراغت بيايد . 29 ساله فهمــيده ام که در زندگي بايد براي رسيدن به اهدافم تلاش کنم ولي نتيجه را به خواست خدا بسپارم و شکايت نکنم. 29 ساله فهمــيده ام که عاشق نبودن گناه است. 31 ساله فهمــيده ام هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است و يا غير اخلاقي و يا چاق کننده در زندگى فهمــيده ام در فکر عوض کردن همسرم نباشم, خودمو عوض کنم و وفق بدم به موقعيتها و مراحل مختلفه زندگيم تا بتونم با بينش واضح زندگيم رو با خوشحالى و سرور ادامه بدم هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش ميخوابه، من بايد آدم درستى باشم . 42 ساله فهمــيده ام مبارزه در زندگي براي خواسته هايت زيباست اما تنها در کنار کساني که دوستشان داري و دوستت دارند! 27 ساله فهمــيده ام که وقتي طرف مقابل داد ميزند صدايش به گوشم نميرسد بلکه از ان رد مي شود. 50ساله فهمــيده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعي اونه که هميشه و در همه حال به شريکش هم فکر کنه بيمنت. 35 ساله فهمــيده ام براي بدست آوردن چيزي که تا بحال نداشتي بايد بري کاري رو انجام بدي که تا بحال انجامش نداده بودي 36 ساله فهميدم كه اگر عشقي رو از دست دادي ديگه نمي توني بدست بياريش چون هيچ چيز مثل سابق نيست! و سعي كني كه فقط ازش به نيكي ياد كني! 30 ساله فهميدم كه تا دير نشده بايد يه كاري كرد تا بعد ها غصه فرصت هاي رو كه داشتي ولي استفاده نكردي رو نخوري... و بعضي وقت ها هم بايد هيچ كاري نكني تا وضع از ايني كه هست بدتر نشه.... 31 ساله من هنوز چيزي نفهميدم, فعلا قضيه خيلي مبهمه. 34 ساله
[ پنجشنبه 17 شهریور1390 ] [ 11:5 قبل از ظهر ] [ مائده جووون ]
فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛
فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛
فقر
اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم
ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو
پیگیری کنی؛
فقر
اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو
بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی
خوششششگلهههه؛
فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛
فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛
فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛
فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛
فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛
فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛
فقر
اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات
جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو
شکسته؛
فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛
فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛
فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛
فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛
فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛
فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛
.
.
[ جمعه 11 شهریور1390 ] [ 11:32 قبل از ظهر ] [ مائده جووون ]
فرخی سیستانی :عید قربان بر او مبارک باد
خاقانی شروانی :گفتم کدام عید نه اضحی بود نه فطر بیرون از این دو عید چه عیدست دیگرش
رودکی سمرقندی :روزه به پایان رسید و آمد نو عید هر روز بر آسمانت باد امروا
منوچهری دامغانی :بر آمدن عید و برون رفتن روزه ساقی بدهم باده بر باغ و به سبزه
خواجه شمس الدین محمد حافظ :حافظ منشین بی می و معشوق زمانی کایام گل و یاسمن و عید صیام است
مسعود سعد سلمان :ای خداوند عید روزه گشای بر تو فرخنده شد چو فر همای
[ چهارشنبه 9 شهریور1390 ] [ 0:33 قبل از ظهر ] [ مائده جووون ]
ای شب از رویای تو رنگین شده ای تپشهای تن سوزان من
آتشی در سایۀ مژگان من ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخهها پُر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست این دلِ تنگِ من و این بار نور؟ ای دو چشمانت چمنزاران من آه ای با جان من آمیخته آه، ای روشن طلوع بیغروب ای نگاهت لایلای سِحر بار ای مرا با شعور شعر آمیخته فروغ فرخزاد از مجموعۀ «تولدی دیگر»
[ چهارشنبه 9 شهریور1390 ] [ 0:32 قبل از ظهر ] [ مائده جووون ]
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ، سالهاست که در گوش من آرام، آرام خش خِش گام ِ تو تکرار کنان ، می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم ![]() که چرا ، - خانه کوچک ما سیب نداشت
[ چهارشنبه 9 شهریور1390 ] [ 0:23 قبل از ظهر ] [ مائده جووون ]
دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه
نصیبم مي شد
==============================
و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم
.می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
......... پارسايي از کنارم رد شد عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است و زيباترين خطر..... از دست دادن ==============
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي
==============
رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟
==============
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام
==============
هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت
======
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
------------------
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛ يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره
هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد.
يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند
همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند
من آن خاكي هستم كه خدا از نفسش در آن دميده من آن خاك قيمتيام که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب کنم وای بر من اگر همین طور خاك باقي بمانم
[ چهارشنبه 19 مرداد1390 ] [ 6:47 بعد از ظهر ] [ مائده جووون ]
كفش*هایم كو؟ چه كسی بود صدا زد: سهراب؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ مادرم در خواب است ومنوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیه*ها می*گذرد و نسیمی خنك از حاشیه سبز پتو خواب مرا می*روبد بوی هجرت می*آید بالش من پر آواز پر چلچله*هاست صبح خواهد شد و به این كاسه آب آسمان هجرت خواهد كرد باید امشب بروم من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم حرفی از جنس زمان نشنیدم كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد هیچكس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت من به اندازه یك ابر دلم می*گیرد وقتی از پنجره می*بینم حوری ? دختر بالغ همسایه ? پای كمیاب ترین نارون روی زمین فقه می*خواند چیزهایی هم هست، لحظه*هایی پر اوج (مثلاً شاعره*ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش آسمان تخم گذاشت و شبی در شب*ها مردی از من پرسید تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟) باید امشب بروم باید امشب چمدانی را كه به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم، و به سمتی بروم كه درختان حماسی پیداست، رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می*خواند یك نفر باز صدا شد: سهراب! كفش*هایم كو؟ بازم کمال تشکر از آقا کوروش .شرمنده کردین. [ چهارشنبه 19 مرداد1390 ] [ 6:20 بعد از ظهر ] [ مائده جووون ]
[ یکشنبه 16 مرداد1390 ] [ 7:49 بعد از ظهر ] [ مائده جووون ]
رفته بودم سر حوض تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب آب در حوض نبود. ماهيان مي گفتند: (( هيچ تقصير درختان نيست. ظهر دم كرده تابستان بود، پسر روشن آب، لب پاشويه نشست و عقاب خورشيد، آمد او را به هوام برد كه برد. *** به درك راه نبرديم به اكسيژن آب. برق از پولك ما رفت كه رفت. ولي آن نور درشت، عكس آن ميخك قرمز در آب كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين هاي تغافل مي زد، چشم ما بود. روزني بود به اقرار بهشت. *** تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن و بگو ماهي ها، حوضشان بي آب است.)) *** باد مي رفت به سر وقت چنار. من به سر وقت خدا مي رفتم. خیلی ممنون از آقا کوروش که این شعر قشنگ و واسه وب من گذاشتن.دستت درد نکنه. بقیه ی دوستای گلم هم اگه از خودشون شعر یا مطلبی دارن بدن براشون به اسم خودشون میذارم. [ یکشنبه 16 مرداد1390 ] [ 0:14 قبل از ظهر ] [ مائده جووون ]
شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي. پسرک، در حاليکه پاهاي برهنهاش را روي برف جابهجا ميکرد تا شايد سرماي برفهاي کف پيادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه ميکرد. [ پنجشنبه 12 خرداد1390 ] [ 1:1 بعد از ظهر ] [ مائده جووون ]
روزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد: امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!! وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد [ پنجشنبه 12 خرداد1390 ] [ 12:52 بعد از ظهر ] [ مائده جووون ]
مدتی بود در یکی از بیمارستان ها ی شهر لندن در روزهای یکشنبه سر ساعت ۱۰:۳۰ بیمار تخت شماره ی ۳ از بین می رفت و این به نوع بیماری فرد بستگی نداشت!!! عده ای این اتفاق را به ماورا نسبت می دادند و عده ای هم در مورد آن نظری نداشتند . این مساله تا جایی پیش رفت که عده ای از پزشکان جلسه ای گذاشتند تا علت این حادثه را پیدا کنند ٬ قرار بر این شد تا در روز یکشنبه در ساعت مقرر همه جمع شوند و تخت مورد نظر را زیر نظر بگیرند . روز موعود فرا رسید عده ای با انجیل سر قرار حاضر شده بودند در ساعت ۱۰:۳۰ مارتا کارگر نیمه وقت وارد اتاق شد به سمت پریز برق رفت و دستگاه حیات مصنوعی را از برق کشید و جارو برقی خود را به برق زد؟؟؟؟!!!!!!! [ پنجشنبه 12 خرداد1390 ] [ 12:13 بعد از ظهر ] [ مائده جووون ]
و چه دردیست فهمیدن! دردیست لا علاج که هر لحظه مثل خوره روح انسان را می خورد و چراغ امیدش را به کورسویی مبهم مبدل می سازد... دردیست دیوانه کننده که نمی توان آن را ندید و گفت:این نیز بگذرد. . . درد است اینکه بفهمی چیزی را که تا دیروز برایش میسوختی آب بود ،تو بیهوده شعله می کشیدی. . .این آب نمی سوزد... درد ،آن هم نه هر دردی،نه هر لاعلاجی... دردی که فهمیدنش درد را هم به درد می آورد... وقتی بفهمی که نمی فهمند که می فهمی! وقتی که به پاسخ اشک هایت مهر "دیوانگی"بزنند و نفهمند. سخت داست که درد را بفهمی و با تمام مویرگ هایت احساس کنی و هر چه بی صدا فریاد بزنی کسی دستت را نگیرد.سخت است،درد است که مویه کنین به خود بپیچی و هر دستی که به سرت کشیده می شود از سر ترحم باشد.. . درد است که حتی با اشک بیگانه باشی و مجبور باشی بازیگری کنی "یک نقش مثبت منفور" سخت است در این دنیای درد کشیده زنده بودن در عین مرگ! در عین پوچی! این که بفهمی پایان تمام جاده های امید که شب ها با ستاره ها میکشیدی به یک راه برسد: "بن بست" [ پنجشنبه 12 خرداد1390 ] [ 12:6 بعد از ظهر ] [ مائده جووون ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||